تاج السلطنه

9

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

ساعتى دوباره مراجعتم مىدادند . تا اينكه كم‌كم بزرگ شده و به راه افتادم . زمان طفوليت را كه به خاطر ندارم ؛ ولى ، از آنجايى كه بچه‌ى باهوش و زرنگى بودم ، از سن پنج سالگى خوب همه چيز را به خاطر دارم . مخصوصا ، وقتى كه مىفهميدم ، دايه و ننه و دده‌ى خود را خيلى دوست مىداشتم ؛ مخصوصا دده‌ى خود را . در اينجا لازم است شرحى از صورت و شمايل او بنگارم كه در نظر خوانندگان ، اين شخصه معروف باشد ؛ چون خيلى در تربيت و تهذيب اخلاق من مجد بود . اين زنى بود ميانه‌ى چهل ، چهل و پنج سال . چهره‌ى خيلى سياه ، چشم‌هاى درشت ، قد متوسط . خيلى كمتر صحبت مىكرد و اگر هم ندرتا صحبت مىنمود ، خيلى خشن و درشت . اين دده‌ى عزيز من ، مادر مرا هم بزرگ نموده و به اصطلاح : « دده خانمى » را به ارث برده بود . [ 6 ] خيلى با قدرت و مسلط ؛ و تمام اغذيه ، اشربه ، مأكول ، مشروب‌خانه و اختيارات تمام به دست او . با من خيلى مهربان و درباره‌ى سايرين خيلى غيور و رسمى بود . مرا چنان به خودش عادت داده بود كه با وجود چهره‌ى موحش و هيكل مهيبى كه داشت ، اگر روزى برحسب اتفاق از من جدا مىشد ، تا شام گريه نموده ، به هيچ چيز تسلى پيدا نمىكردم و از آغوش او لحظه‌اى دور نشده و به جدايى او به هيچ علاجى شكيبا نبودم . و نظر به همين مسئله ، من تا حال در چهره‌ى سفيد به نظر تعجب و اكراه نگريسته ، و هميشه اشخاص سبزه چهره را به يادگار دده‌ى عزيزم دوست مىدارم . نظر به انس و علاقه [ اى ] كه بين من و دده خانم موجود بود ، به كلى از مادر عزيز محترمه‌ى خود كناره گرفته ؛ و اگر او مرا مىخواست در آغوش گرفته ببوسد ، گريه و فغانم بلند ، و فورا دوان‌دوان خود را به آغوش دده‌ى عزيز مىكشانيدم . و هميشه ، در جيب و دست‌هاى سياه پر اعصاب او ، تجسس مىنمودم ؛ و او هميشه به من تقديم مىنمود : يك قسم شيرينى مأكولى كه بىاندازه دوست مىداشتم . و خيلى ميل داشتم به لهجه‌ى او صحبت نموده ، و تمام عادات و حركات او را پيرو باشم . نظر به همين عقيده ، پس از سال‌ها كه زندگانى مىكنم ، هنوز هركس از فاميل دده جان را مىبينم ، بىنهايت مسرور و با زبان خودشان خيلى واضح و سليس با ايشان تكلم مىكنم . و اين محبت دده جان ، يك اتصال روحانى معنوى از من به سلسله‌ى دايه هميشه باقى گذاشته است . معلم من ! تعجب نكنيد از اينكه تمام عادات و اخلاق زمان طفوليت خود را به شما مىنويسم . چون به شما قول داده‌ام كه شرح زندگانى خود را كاملا بنويسم ، اين است كه از هيچ يك از دقايق او غفلت نورزيده و تمام را مجبور به نوشتن هستم . اما ، اى كاش من مىتوانستم تمام اين محبت‌هايى را كه نسبت به دده‌ى خود داشتم و در اينجا شرح مىدهم ، نسبت به مادر مقدسه‌ى خود داشته ؛ و در عوض يك سياه غيرقابل ، از مادر خود قصه مىنمودم . افسوس كه خيالات فاسد و اختراعات غلط ، و بزرگىها ، ابهت‌ها ، هنر فروشىهاى بى جا ، شيرينى محبت مادر و زمان طفوليت را به كام من تلخ ؛ و بدبختانه ، از آغوش مادر قابل پرستش دور و جدايم ساخته . و من نمىتوانم به شما بر خلاف واقع